پردهای نازک بر روی حقیقت
روایتی کوتاه از یک جهش ناقص در معماری ایران
علی دارابزاد
مسئله اصلی این یادداشت، نه دفاع از مدرنیته است و نه محکوم کردن آن، بلکه بررسی شکافی است که میان منطق انتقادی مدرنیته و دریافت صوری آن در برخی بسترهای غیرغربی همچون ایران شکل گرفت.
یکی از بنیادیترین ویژگیهای معماری مدرن، خصلت انتقادی آن است؛ ویژگیای که نمیتوان آن را از این جریان جدا کرد، زیرا معماری مدرن خود در بستر نقد وضعیت پیشین شکل گرفت. از همینرو، نقد در اینجا، نه یک ابزار جانبی یا روشی اختیاری، بلکه بخشی از منطق درونی مدرنیته است. هیلده هاینن در تبیین این وضعیت مینویسد که عقل مدرن هیچ اصل ثابتی را جز آنچه از صافی نقد گذشته باشد، به رسمیت نمیشناسد. در چنین افقی، حقیقت نیز دیگر امری ایستا و از پیش دادهشده نیست، بلکه در فرایند مداوم پرسش، بازاندیشی و دگرگونی شکل میگیرد. (Heynen, 1999)
از این منظر، روایت معماری مدرن صرفا روایت ظهور یک سبک یا مجموعهای از فرمهای جدید نیست، بلکه روایت گسستی تاریخی از نظمی است که پیشتر بدیهی و تغییرناپذیر به نظر میرسید. این گسست نیز حاصل یک رخداد ناگهانی نبود، بلکه در روندی تدریجی، از تحولات فکری رنسانس آغاز شد، در عصر روشنگری و انقلاب صنعتی صورتبندی تازهای یافت و سرانجام تا بحران مدرنیسم در دهه ۱۹۷۰ امتداد پیدا کرد. بنابراین، مسئله اصلی این یادداشت، بازخوانی تاریخی معماری مدرن نیست، بلکه فهم منطق انتقادی نهفته در این گسست تاریخی و نسبت آن با وضعیت امروز معماری ایران است؛ وضعیتی که ابهام در آن، نه یک مسئله مقطعی، بلکه ویژگیای مزمن و انباشته به نظر میرسد. اگر این یادداشت بتواند بخشی از سازوکار شکلگیری این ابهام را آشکار کند، به هدف خود نزدیک شده است؛ حتی اگر در پایان، پاسخهای قطعی کمتری نسبت به پرسشهای تازهای که ایجاد میکند، پیش روی ما قرار دهد.
معماری مدرن با وعده رهایی از محدودیتهای گذشته و ساختن جهانی عقلانیتر و انسانیتر پا به میدان گذاشت، اما همین پروژه، هنگامی که از بستر تاریخی و فرهنگی شکلگیری خود جدا شد و به جوامعی با تجربهای متفاوت از مدرنیته رسید، در بسیاری از موارد، بهجای رهایی، زمینهساز برداشتهای نهچندان دقیق و بحرانهای تازه شد. مسئله، نه خود مدرنیته، بلکه گسست میان منطق درونی آن و شیوه انتقالش به بسترهایی بود که مسیر تاریخی مشابهی را طی نکرده بودند.
مدرنیته در غرب حاصل چند قرن دگرگونی فکری، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بود؛ روندی که از رنسانس آغاز شد، در عصر روشنگری و انقلاب صنعتی تداوم یافت و بهتدریج نهادها، فرهنگ عمومی و شیوه اندیشیدن را دگرگون کرد. اما در بسیاری از جوامع دیگر، این فرایند تدریجی جای خود را به مواجههای ناگهانی داد؛ مواجههای که در آن بیش از آنکه بنیانهای نظری و روح انتقادی مدرنیته انتقال یابد، نمودهای ظاهری و دستاوردهای اجرایی آن مورد توجه قرار گرفت. نتیجه آن بود که معماری مدرن در چنین بسترهایی، گاه بیش از آنکه ادامه منطقی یک تحول تاریخی باشد، به تصویری وارداتی از مدرنیته تبدیل شد؛ تصویری که همه ظرفیتهای آن را با خود حمل نمیکرد و همین شکاف، زمینهساز بسیاری از کژفهمیهایی شد که آثار آن هنوز نیز قابل مشاهده است.
برای روشنتر شدن این مسئله، میتوان به خوانش هال فاستر از مدرنیسم رجوع کرد. فاستر با تمایز میان مدرنیسم فرمالیستی و مدرنیسم آوانگارد نشان میدهد که مدرنیته را نمیتوان صرفا در قالب نوآوریهای فرمی یا گسستهای سبکی فهمید. به تعبیر او، مدرنیسم آوانگارد بر محور تاریخی شکل میگیرد؛ محوری که نسبت انتقادی اثر با گذشته و امکان بازخوانی تاریخ را آشکار میکند. در مقابل، مدرنیسم فرمالیستی بیشتر بر محور همزمانی و مناسبات اجتماعی، فرهنگی و نهادی هنر استوار است. با این حال، فاستر این دو را دو مسیر مستقل نمیداند، بلکه معتقد است فهم مدرنیسم تنها زمانی ممکن است که این دو محور به صورت همزمان و در تعامل با یکدیگر خوانده شوند. (Foster, 1996)
اهمیت صورتبندی فاستر در آن است که مدرنیته را نه به عنوان مجموعهای از فرمهای تازه، بلکه بهمثابه فرایندی تاریخیــاجتماعی معرفی میکند؛ فرایندی که در آن دگرگونیهای فرهنگی، سیاسی و نهادی همزمان با تحول زبان هنر و معماری پیش میروند. در چنین نگاهی، نقد صرفا واکنشی به وضعیت موجود نیست، بلکه سازوکاری است که امکان این دگرگونی را فراهم میکند. از همینرو، مدرنیته را نمیتوان با چند بیانیه، چند ساختمان یا چند نشست تبلیغاتی به جامعهای «منتقل» کرد، زیرا آنچه منتقلشدنی نیست، همان بستر انتقادی و تاریخیای است که این تحولات را ممکن ساخته است.
اکنون پرسش اصلی مطرح میشود: مدرنیته و به تبع آن معماری مدرن، چگونه به بستری چون ایران راه یافت؟ بستری که تجربه تاریخی و اجتماعی آن تفاوتی بنیادین با جوامعی داشت که مدرنیته در آنها شکل گرفته بود. پاسخهای رایج به این پرسش معمولا بر انتقال فناوری، تغییرات سیاسی یا الگوگیری از غرب تاکید میکنند، اما هیچیک بهتنهایی قادر نیستند پیچیدگی این مواجهه را توضیح دهند.
مسئله را باید در نسبت میان فرم و بستر جستوجو کرد. مدرنیته در غرب تنها با ظهور ساختمانهای جدید یا نظریههای تازه آغاز نشد، بلکه حاصل دگرگونی تدریجی در شیوه اندیشیدن، ساختارهای اجتماعی و فرهنگ عمومی بود. در ایران، اما بخش مهمی از این تجربه تاریخی هرگز به همان صورت طی نشد. به همین دلیل، آنچه بیش از همه مجال ظهور یافت، سیمای بیرونی معماری مدرن بود؛ پوستهای که اگرچه در ظاهر از زبان فرمی معمارانی چون لوکوربوزیه، میس فن در روهه، آدولف لوس و دیگر پیشگامان معماری مدرن بهره میگرفت، اما در بسیاری از موارد، از منطق فکری، زمینه تاریخی و رویکرد انتقادیای که شکلدهنده این زبان معماری بود، فاصله داشت.
شاید به همین دلیل باشد که پروژه مدرن در ایران بیش از آنکه به یک گسست تاریخی پایدار منجر شود، در سطحی از ناپایداری و تعلیق باقی ماند. گذشته همچنان نیروی تعیینکننده خود را حفظ کرد و مدرنیته نیز نتوانست بهصورت کامل در بستر فرهنگی جامعه ریشه بدواند. حاصل این وضعیت، نه پیروزی کامل سنت بود و نه استقرار کامل مدرنیته، بلکه وضعیتی میانه و مبهم بود که هنوز نیز بخش مهمی از معماری معاصر ایران را تعریف میکند؛ وضعیتی که در آن پوستههای مدرن گاه همچون پردهای نازک بر واقعیتی روشن و عمیق کشیده شدهاند؛ پردهای که نه توان پنهان کردن آن واقعیت را دارد و نه امکان آشکار شدن کامل آن را فراهم میکند.
تکرار روایتهای غمانگیز از بحران معماری ایران، اگرچه بیارزش نیست، اما بهتنهایی راهی برای فهم این وضعیت پیش روی ما نمیگذارد. این یادداشت نیز قصد ندارد فهرست دیگری بر آسیبهای شناختهشده معماری معاصر اضافه کند، بلکه میکوشد از زاویهای متفاوت به مسئله نوری بتاباند؛ زاویهای که بحران را نه فقط بهعنوان نشانهای از شکست، بلکه بهمثابه امکانی برای بازاندیشی در بنیانهای نظری معماری ایران در نظر میگیرد.
اگر بپذیریم که یکی از ویژگیهای ذاتی مدرنیته، پیوند ناگسستنی آن با نقد و نظریه است، آنگاه شاید بتوان ریشه بخشی از بحران معماری معاصر ایران را نیز در همین نقطه جستوجو کرد. معماری ایران در بخش عمدهای از تاریخ خود، بیش از آنکه سنتی نظریهپرداز باشد، سنتی عملگرا و اجرایی بوده است. از همینرو، فرهنگ نقد و تولید نظریه هیچگاه به اندازه عرصه طراحی و ساخت مجال رشد پیدا نکرده است. نتیجه آنکه بخش مهمی از ظرفیتهای مدرنیته، یعنی همان توانایی آن برای بازاندیشی مداوم، تولید نظریه و نقد خویشتن، در تجربه ایرانی کمتر مجال ظهور یافته است.
شاید بتوان مدرنیته را به سامانهای تشبیه کرد که همه قابلیتهای آن تنها با نصب یک نرمافزار یا دسترسی به فناوریهای تازه فعال نمیشود. بهرهگیری از امکانات کامل آن مستلزم پذیرفتن منطق درونی آن نیز هست؛ منطقی که مهمترین مولفهاش نقد است. به همین دلیل، نمیتوان صرفا با تکیه بر دستاوردهای تکنولوژیک، فرمال یا اجرایی مدرنیته، خود را بخشی از جهان فکری آن دانست. این حضور، زمانی از وضعیتی منفعل به مشارکتی فعال تبدیل خواهد شد که معماری ایران در کنار ساختن بنا، نوشتن، نقد کردن، نظریهپردازی و بازاندیشی در بنیانهای خود را نیز بهعنوان بخشی از عمل معماری به رسمیت بشناسد.
بر این اساس، این یادداشت بحران ناشی از ورود ناقص مدرنیته به معماری ایران را صرفا یک بنبست تاریخی نمیداند، بلکه آن را فرصتی برای بازاندیشی در بنیانهای نظری معماری معاصر تلقی میکند. بهرهگیری از این فرصت بیش از هر چیز، در گرو شکلگیری یک فرهنگ انتقادی است؛ فرهنگی که نقد را نه فعالیتی حاشیهای، بلکه بخشی از فرایند طراحی، آموزش، پژوهش و عمل حرفهای معماری بداند. تنها در چنین شرایطی است که رویکرد اجرایی معماری میتواند به سوی سازماندهی نظری و گفتمانی حرکت کند و از مصرفکننده صرف ایدهها به مشارکتکنندهای فعال در تولید اندیشه بدل شود. دانشگاه بهعنوان مهمترین نهاد تولید دانش معماری، میتواند نقطه آغاز این تغییر باشد. بازنگری در شیوههای آموزش، ایجاد استقلال بیشتر در برنامهریزی علمی دانشکدههای معماری و مهمتر از همه، بازسازی پیوند میان فضای دانشگاه و حرفه، از جمله گامهایی است که میتواند زمینه شکلگیری چنین فرهنگی را فراهم کند. افزایش کمی تولیدات پژوهشی، اگر با گسترش تفکر انتقادی و گفتوگوی نظری همراه نباشد، بهتنهایی قادر به ایجاد تحول نخواهد بود.
یکی از راهکارهای عملی برای تقویت فرهنگ نظری در معماری، برگزاری مسابقات و فراخوانهای متمرکز بر نگارش و نقد معماری است. اگرچه مسابقات رایج معماری نقشی مهم در تولید ایدههای طراحی و تجربههای فرمی دارند، اما سهم تولید دانش نظری در آنها معمولا بسیار محدود است. در مقابل، مسابقات نوشتاری میتوانند فضایی برای شکلگیری گفتوگویی انتقادی درباره مسائل معماری فراهم کنند؛ گفتوگویی که محصول آن نه صرفا یک طرح یا تصویر، بلکه متنی ماندگار و قابلارجاع خواهد بود. برگزاری چنین رویدادهایی در صورت مشارکت دانشگاهها، نشریات تخصصی و نهادهای حرفهای، میتواند به انتشار مجموعهای از یادداشتها، مقالات و جستارهای انتقادی منجر شود؛ متونی که برخلاف بسیاری از تولیدات مقطعی، امکان بازخوانی، ارجاع و نقد دوباره را در سالهای آینده نیز حفظ میکنند. شاید مهمتر از همه آنکه این فرایند، نوشتن را از یک فعالیت فردی و حاشیهای به بخشی از فرهنگ حرفهای معماری تبدیل میکند و زمینه را برای شکلگیری دیدگاههای متنوع، مستقل و خلاق در عرصه نظری فراهم میآورد.
خوشبختانه، امروز بخشی از زیرساختهای این تحول بیش از هر زمان دیگری در دسترس قرار دارد. دسترسی گسترده به منابع، کتابخانههای دیجیتال، نظریههای معاصر و شبکههای جهانی تبادل دانش، فرصتی کمسابقه برای مشارکت در گفتوگوی جهانی معماری فراهم کرده است؛ اما این امکانات تنها زمانی به تولید اندیشه منجر خواهند شد که از مصرف صرف دانش فراتر رفته و به تولید، نقد و بازخوانی آن در بستر معماری ایران بیانجامند. این یادداشت قصد ندارد مسیر شکلگیری چنین تحولی را تقلیل دهد یا آن را سادهتر از آنچه هست نشان دهد. برعکس، پیچیدگیها و کاستیهای این مسیر انکارناپذیرند. با این همه، تا زمانی که معماری ایران نوشتن، نظریهپردازی و نقد را همتراز طراحی و ساخت به رسمیت نشناسد، نمیتوان انتظار داشت که از جایگاه مصرفکننده اندیشه به موقعیت تولیدکننده آن دست یابد. از همینرو، این یادداشت گسترش فرهنگ نگارش، نظریهپردازی و نقد را نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای آینده معماری ایران میداند.
[1] Foster, H. (1996). The Return of the Real: The Avante-Garde at the End of the Century. New York: An October book.
[2] Heynen, H. (1999). Architecture and Modernity, A Critique. Cambridge: MIT press.