Expressiveness; From Persistence to Agency; A Critical Re-reading of Alireza Taghaboni’s Article “Architecture of Persistence: The Fourth Persona” / Kamal Youssefpoor

بیانگری؛ از سماجت تا عاملیت
بازخوانی انتقادی مقاله «معماری سماجت: پرسونای چهارم» از علیرضا تغابنی

کمال یوسف‌پور

معمار ایرانی در شرایطی که کنش معماری با محدودیت‌های فراوانی روبه‌روست، چگونه می‌تواند عاملیت خود را حفظ کند؟ علیرضا تغابنی در مقاله معماری سماجت: پرسونای چهارم، برای صورت‌بندی این مسئله، سه پرسونا از ادبیات غرب و پرسونای شهرزاد از ادبیات ایران را در کنار هم قرار می‌دهد و از خلال آن‌ها به بررسی شیوه‌های مواجهه با نیروهای پیرامون می‌پردازد. حاصل این مسیر، طرح مفهوم «معماری سماجت» به‌عنوان چارچوبی برای فهم عاملیت معمار ایرانی در معماری امروز ایران است.

نوشته حاضر مسیر مقاله تغابنی را به‌صورت انتقادی بازخوانی می‌کند، نه برای رد یا تایید ساده آن، بلکه برای بررسی ظرفیت‌های نظری‌اش و طرح پرسش‌هایی که در امتداد آن شکل می‌گیرند: آیا شهرزاد را می‌توان پرسونای چهارمی در کنار سه پرسونای غربی دانست یا باید آن را بیانگر منطقی متفاوت تلقی کرد؟ معماری سماجت چه نوع مفهومی است و آیا می‌توان ویژگی‌های مطرح‌شده برای آن را در قالب یک مدل نظری منسجم قرار داد؟ و فراتر از این پرسش‌ها، اگر این پیش‌فرض تغابنی را بپذیریم که مسئله اصلی معمار ایرانی، بقا و ماندن در میدان است، آیا می‌توان عاملیت معمار ایرانی را در چارچوبی دیگر فهم کرد؟

پرسوناهای سه‌گانه؛ از تمهید روایی تا ابزار تحلیل عاملیت
یکی از نقاط قوت نوشته تغابنی، صورت‌بندی رابطه جریان‌های معماری معاصر با نیروهای پیرامون از خلال سه شخصیت ادبی است که می‌توان با آن‌ها همذات‌پنداری کرد: بارتلبی که ترجیح می‌دهد انجام ندهد، با جریان انتقادی پیوند می‌یابد؛ فاوست که برای تغییر جهان با نیروهای آن وارد معامله می‌شود، به جریان پروجکتیو نزدیک می‌شود؛ و هولدن که با بی‌اعتمادی و کنایه از جدیت جهان فاصله می‌گیرد، با جریان بی‌تفاوتی نسبت پیدا می‌کند. البته پیش از این، در نوشته‌های دیگری نیز به این شخصیت‌ها ارجاع داده شده است، اما آنچه کار تغابنی را متمایز می‌کند، کنار هم نشاندن آن‌ها به‌عنوان پرسوناهایی برای خوانش شیوه‌های مواجهه معماری با نیروهای پیرامون در قالب یک دستگاه روایی واحد است؛ دستگاهی که بدون گرفتار شدن در زبان انتزاعی نظریه، از سطح یک تمهید روایی فراتر می‌رود و به ابزاری ملموس برای فکر کردن درباره عاملیت معمار تبدیل می‌شود؛ اینکه معمار در برابر نیروهای پیرامون چه می‌کند: چه چیزی را نمی‌پذیرد، با چه چیزی وارد معامله می‌شود و از چه چیزی فاصله می‌گیرد. در واقع، پرسوناهای سه‌گانه سه نوع رابطه میان معمار و نیروهای پیرامون را صورت‌بندی می‌کنند: امتناع، معامله و فاصله‌گیری.

اگرچه خود تغابنی تاکید می‌کند که پرسوناهای سه‌گانه به‌طور کامل بر جریان‌های معماری مورد بحث منطبق نیستند و ممکن است میان آن‌ها هم‌پوشانی وجود داشته باشد، بااین‌حال، می‌توان با بررسی دقیق‌تر نسبت هر یک از این پرسوناها با جریان مربوط به آن، درباره منطق انتخاب و میزان تناسب‌شان با نقشی که در صورت‌بندی تغابنی بر عهده گرفته‌اند، پرسش‌هایی مطرح کرد.

رابطه بارتلبی با جریان انتقادی بر پایه یک شباهت روشن شکل می‌گیرد: امتناع، یا به بیان ساده‌تر، «نه» گفتن به نیروهای موجود. اما آیا این شباهت برای ساختن چنین رابطه‌ای کافی است؟ معماری انتقادی فقط نه نمی‌گوید، بلکه در بخش مهمی از تاریخ خود، در پی ساختن زبان، فرم و حتی امکان‌های تازه برای معماری بوده است. از سوی دیگر، هر امتناعی نیز الزاما انتقادی نیست، چرا که امتناع گاه می‌تواند به انزوا، بی‌عملی یا حتی نوعی خودنمایی اخلاقی منجر شود. بنابراین، مسئله فراتر از شباهت بارتلبی با معماری انتقادی در نه گفتن است؛ مسئله این است که چه چیزی این «نه» گفتن را به کنش معماری تبدیل می‌کند؟

فاوست وضعیت متفاوتی دارد. رابطه او با جریان پروجکتیو بر پایه «بله» گفتن به نیروهای موجود و معامله با آن‌ها شکل می‌گیرد؛ به‌ویژه در نسبت با قدرت، سرمایه، فناوری و شهر که تغابنی بر آن تاکید می‌کند. اما آیا هرگونه معامله با قدرت و سرمایه را می‌توان ذیل اخلاق فاوستی قرار داد؟ اگر تفاوت میان معامله و سازش روشن نشود، فاوستی بودن بیش از آنکه شیوه‌ای برای مواجهه باشد، به صفتی برای طیفی بسیار گسترده از کنش‌های معماری تبدیل می‌شود. به این ترتیب، آنچه باید روشن شود، نه صرفا شباهت فاوست با معماری پروجکتیو در بله گفتن، بلکه مرز میان معامله و سازش است.

در مورد هولدن، مسئله شکل دیگری پیدا می‌کند. رابطه او با جریان بی‌تفاوتی بر پایه بی‌اعتمادی به جدیت جهان و فاصله‌گیری از آن تعریف می‌شود. این جریان نه با شور و حرارت معماری انتقادی «نه» می‌گوید و نه با خوش‌بینی فاوستی «بله»؛ بلکه نوعی کنار ایستادن را پیشنهاد می‌دهد. اما آیا بی‌تفاوتی واقعا موضعی سوم و متمایز است، یا می‌توان آن را صورت دیگری از جریان انتقادی دانست که به‌جای تقابل مستقیم، از طریق فاصله‌گیری عمل می‌کند؟ اگر چنین باشد، مرز میان بارتلبی و هولدن کمتر از آن چیزی است که مدل پرسوناهای سه‌گانه نشان می‌دهد.

تغابنی در ادامه بحث پرسوناهای سه‌گانه، به نقش نهادهایی مانند دانشگاه‌ها، مجلات، نمایشگاه‌ها و محافل حرفه‌ای در پشتیبانی نظری، مالی و اعتباری جریان‌های معماری اشاره می‌کند. از نگاه او، نه گفتن، بله گفتن یا کنار ایستادن، لزوما به‌خودی‌خود کنش معماری محسوب نمی‌شوند؛ این مواضع از طریق نهادهای پشتیبان تئوریزه، منتشر و دیده می‌شوند و امکان به‌رسمیت‌ شناخته شدن به‌عنوان کنش معماری را پیدا می‌کنند.

شهرزاد؛ از پرسونای چهارم تا پرسونای مستقل
با توجه به فقدان زمینه‌های لازم برای تداوم کنش معماری در ایران، تغابنی پرسوناهای سه‌گانه را برای خوانش معماری معاصر ایران کافی نمی‌داند و از همین رو، شهرزاد را وارد بحث می‌کند. او «بقا از طریق روایت» را وجه تمایز شهرزاد با سه پرسونای غربی می‌داند: «شهرزاد، منتقد رادیکال، فاوست معامله‌گر و هولدن بیزار نیست؛ بلکه محکوم به روایت کردن است، به ضرورت بقا.» شهرزاد در موقعیتی قرار دارد که نه می‌تواند در برابر قدرت بایستد، نه می‌تواند با آن وارد معامله‌ شود و نه می‌تواند از آن فاصله بگیرد؛ بلکه برای زنده ماندن ناگزیر است روایت کند. در اینجا، روایت نه صرفا یک ابزار بیانی، بلکه شیوه‌ای برای بقا در دل تهدید و حتی شکلی از مقاومت فرهنگی است. همین موقعیت شهرزاد، او را به پرسونای چهارم در دستگاه روایی تغابنی بدل می‌کند؛ پرسونایی که از خلال آن عاملیت معمار ایرانی توضیح داده می‌شود، چرا که معمار ایرانی نیز در مواجهه با محدودیت‌های متعدد، ناگزیر است همچون شهرزاد، خود راهی برای ماندن در میدان پیدا کند.

با طرح پرسونای شهرزاد، این پرسش پیش می‌آید که چه چیزی او را به پرسوناهای سه‌گانه نزدیک و چه چیزی او را از آن‌ها متمایز می‌کند؟ برای بارتلبی، فاوست و هولدن، مسئله این است که چگونه با وضع موجود مواجه شوند؛ آن‌ها هر یک به شیوه‌ای مختص خود نسبتی با وضع موجود برقرار می‌کنند و منطق کنش‌شان از همین نسبت قابل فهم است. اما مسئله برای شهرزاد که در خطر حذف‌شدن قرار دارد، حفظ امکان حضور از طریق روایت و زنده نگه‌داشتن امید به مواجهه با وضع موجود است. اینجاست که «بقا از طریق روایت» را می‌توان یک منطق متفاوت برای کنش تلقی کرد؛ منطقی که شهرزاد را از پرسوناهای سه‌گانه متمایز می‌سازد و او را نه به‌عنوان پرسونای چهارم در ادامه آن‌ها، بلکه به‌عنوان پرسونایی مستقل تعریف می‌کند.

سماجت؛ از نام‌گذاری تا صورت‌بندی یک مفهوم
تغابنی منطق کنش پرسونای شهرزاد را در «ادامه دادن» می‌بیند و بر اساس آن، «سماجت» را ــ که در معنای رایج بر اصرار و ادامه دادن با وجود مقاومت یا مانع دلالت دارد ــ به‌عنوان مفهومی برای توضیح عاملیت معمار ایرانی مطرح می‌کند. در نگاه او، سماجت منطقی برای حفظ امکان تداوم کنش معماری است؛ منطقی که با وجود محدودیت‌های وضعیت موجود، به‌جای انتظار برای تغییر بنیادین آن، بر حفظ امکان حضور برای اثرگذاری در دل همان وضعیت تاکید دارد.

همان‌طور که پرسوناهای سه‌گانه در دستگاه روایی تغابنی با جریان‌های انتقادی، پروجکتیو و بی‌تفاوتی در معماری معاصر نسبت پیدا می‌کنند، شهرزاد نیز قرار است نماینده معماری سماجت در این دستگاه باشد. اما به نظر می‌رسد سماجت را نمی‌توان جریان دیگری در ردیف این جریان‌ها دانست، چرا که یک پروژه می‌تواند از نظر موضع، زبان یا شیوه عمل به یکی از آن‌ها نزدیک باشد و در عین حال، در شرایطی خاص، واجد منطقی باشد که تغابنی آن را سماجت می‌نامد.

تغابنی برای آنکه سماجت را از سطح یک نام‌گذاری فراتر ببرد و صورت‌بندی مشخص‌تری به آن بدهد، با استناد به معماری و شیوه کنش طیفی از معماران امروز ایران، پنج ویژگی را برای معماری سماجت برمی‌شمارد: شدت، ابژگی، مقیاس‌پریشی، چندپهلویی و فردنهادی. بررسی جداگانه این ویژگی‌ها هم می‌تواند نسبت‌شان با منطق سماجت را روشن کند و هم نشان دهد که تا چه اندازه می‌توان آن‌ها را در یک مدل منسجم کنار یکدیگر قرار داد.

شدت؛ از آشکارگی تا اثرگذاری فرهنگی
تغابنی «شدت» را معادل boldness می‌گیرد و آن را با اشتیاق به بلاغت و آشکارگی، در برابر متانت و خنثی‌بودن، پیوند می‌دهد. از نظر او، شدت کیفیتی صرفا فرمال نیست، بلکه تلاشی آگاهانه برای حضور جسورانه، قابل‌ تشخیص و اثرگذار معماری در شرایطی است که بی‌تفاوتی یا نفی انتقادی می‌تواند به نامرئی‌‌شدن و حذف بی‌صدا از میدان منجر شود. اینجاست که مرئی‌‌بودن خود به نوعی کنش تبدیل می‌شود، هرچند ممکن است به «امر تماشایی» نیز تقلیل یابد. بنابراین، مرئی‌بودن تیغ دولبه‌ای است که هم می‌تواند معماری را در خدمت منطق سرمایه و بازار قرار دهد و آن را به معماری تجاری یا کیچ فروبکاهد و هم می‌تواند با برانگیختن واکنش‌های اجتماعی، به ابزاری برای اثرگذاری فرهنگی بدل شود و به حفظ عاملیت معماری کمک کند. بااین‌حال، تغابنی، علی‌رغم اذعان به این دوگانگی، روشن نمی‌کند چه ملاحظاتی می‌تواند شدت را در خدمت حفظ عاملیت معماری قرار دهد، نه صرفا در خدمت تداوم حضور معماری در میدان.

ابژگی؛ از استقلال تا هویت متمایز
تغابنی «ابژگی» را با میل معماری برای تبدیل‌شدن به شیء هنری و حفظ استقلال و تشخص در برابر الزامات اقتصادی، حقوقی و ایدئولوژیک تعریف می‌کند؛ ویژگی‌ای که قرار است هویتی متمایز به‌عنوان «چیزی مستقل در دنیا» برای آن فراهم کند. با توجه به تنوع پروژه‌هایی که تغابنی برای توضیح ابژگی مثال می‌زند و آن را وجه مشترک طیف‌های به‌ظاهر متناقض معماری امروز ایران می‌داند، به نظر می‌رسد ابژگی در نگاه او مفهومی فراتر از کیفیت‌های صوری معماری است؛ اگرچه تاکید او بر امکان تبدیل معماری واجد ابژگی به کالایی نمادین و تصویری، برداشت فرمال از این مفهوم را تقویت می‌کند. اینجاست که مرز ابژگی با شدت مبهم می‌شود و در یک اثر مشخص، شاید نتوان به‌سادگی یکی را از دیگری تفکیک کرد. تغابنی نیز معیار مشخصی برای تمایز این دو به دست نمی‌دهد و از سوی دیگر، همان ابهام موجود در نسبت شدت با حفظ عاملیت معماری، در مورد ابژگی نیز به قوت خود باقی می‌ماند.

مقیاس‌پریشی؛ از ظرف فرصت تا افق آرزو
تغابنی «مقیاس‌پریشی» را برای اشاره به نوعی جاه‌طلبی و فراتر رفتن معماری از حدود بریف و برنامه به‌‌کار می‌برد؛ معمار چیزی بیش از آنچه از او خواسته شده در سر دارد و می‌کوشد آرزوهایی فراتر از مقیاس و ظرفیت برنامه را بر روی زمین بارگذاری کند. در این معنا، «پریشی» لزوما به معنای اختلال در مقیاس نیست، بلکه به تنش میان مقیاس محدود فرصت پروژه و مقیاس بزرگ آرزوی معمار اشاره دارد: تلاشی برای گنجاندن افقی بزرگ‌تر در ظرفی محدود. در واقع، معماری فقط پاسخی به مسئله تعریف‌شده‌اش نیست، بلکه می‌تواند فرصتی برای طرح و تحقق امیالی باشد که در شرایط محدود و ناپایدار شاید به‌آسانی تکرار نشوند. هرچند این نوع جاه‌طلبی در جریان‌هایی چون معماری آوانگارد سابقه دارد و لزوما حاصل شرایط محدود و ناپایدار نیست، اما آنچه مقیاس‌پریشی را در چارچوب منطق سماجت معنادار می‌کند، تبدیل فرصت محدود پروژه به امکانی برای تداوم کنش معماری است. اینجاست که مقیاس‌پریشی با شدت و ابژگی نیز تا حدی هم‌پوشانی پیدا می‌کند، چرا که فراتر رفتن از حدود پروژه می‌تواند با حضور جسورانه و مستقل معماری، که در شدت و ابژگی مطرح می‌شود، پیوند داشته باشد. بااین‌حال، تغابنی به‌روشنی نشان نمی‌دهد که در یک اثر مشخص، بر چه اساسی می‌توان این سه ویژگی را از یکدیگر تفکیک کرد.

چندپهلویی؛ از گشودگی تا تداوم معنا
تغابنی «چندپهلویی» را نوعی چندلایگی معنایی و ابهام محاسبه‌شده می‌داند که با باز گذاشتن معنا، بخشی از فهم معماری را به آینده موکول می‌کند و امکان دوام شدت آن را در طول زمان فراهم می‌آورد، به‌گونه‌ای که بخشی از شدت معماری در مواجهه نخست، بخشی در تجربه زیست روزمره و بخش دیگری در بازخوانی‌های بعدی و تغییر زمینه‌ها فعال می‌شود. به این ترتیب، به نظر می‌رسد چندپهلویی در نگاه تغابنی تا حدی ویژگی تبعی شدت است و هر معماری واجد شدت می‌تواند چندپهلویی را نیز در خود داشته باشد. از سوی دیگر، شاید بتوان بسیاری از آثار معماری را واجد چندپهلویی دانست، چرا که معنا و تفسیر معماری در نسبت با زمان، زمینه و مخاطب می‌تواند تغییر کند. آنچه تغابنی به این مفهوم می‌افزاید، آگاهانه و محاسبه‌شده‌بودن این گشودگی معنایی است، در حالی که چندمعنایی‌شدن لزوما در اختیار معمار و حاصل راهبردی آگاهانه نیست و می‌تواند در فرایند مواجهه مخاطب و گذر زمان شکل بگیرد. شاید به همین علت، حتی اشاره تغابنی به خانه‌هایی که آن‌ها را مصداق چندپهلویی می‌داند، نمی‌تواند روشن کند این ویژگی چگونه و با چه کیفیتی در خود معماری تحقق می‌یابد. همین دشواری تشخیص چندپهلویی در یک اثر مشخص، آن را به مبهم‌ترین ویژگی معماری سماجت بدل می‌کند.

فردنهادی؛ از فردیت تا کنش جمعی
تغابنی «فردنهادی» را برآمده از غیاب نهادهای متمرکز، پایدار و جریان‌ساز می‌داند که باعث می‌شود بخشی از کارکردهایی که معمولا بر عهده این نهادهاست، به خود معمار و شبکه‌ای از کنش‌های فردی منتقل شود: از آموزش گرفته تا تولید گفتمان و روایت، و حتی ایجاد مشروعیت. در چنین وضعیتی، معمار می‌کوشد از فرصت‌هایی مانند مسابقه‌ها، جوایز و رسانه‌ها و فعالیت‌هایی چون تدریس مستقل و نشست‌های هم‌اندیشی، برای ایجاد ارتباط با هم‌فکران و شکل دادن به شبکه‌های کوچک‌تر استفاده کند؛ شبکه‌هایی که می‌توانند به شکل‌های خردتر و پراکنده‌تر نهاد تبدیل شوند و بخشی از شرایط تداوم کنش معماری را فراهم کنند. با این اوصاف، اگر در چهار ویژگی پیشین معماری سماجت، بحث عمدتا بر خود معماری و نحوه مواجهه با آن متمرکز بود، فردنهادی به شرایط تداوم کنش معماری مربوط می‌شود و ازاین‌رو، نمی‌توان آن را ویژگی‌ای برای خود معماری به شمار آورد.

* * *

بررسی پنج ویژگی‌ای که تغابنی برای معماری سماجت برمی‌شمارد، نشان می‌دهد که سماجت بیش از آنکه کیفیتی واحد و قابل‌تشخیص باشد، واجد مجموعه‌ای از ویژگی‌های ناهم‌جنس است؛ شدت، ابژگی و مقیاس‌پریشی هر یک به ویژگی‌هایی در خود معماری اشاره دارند؛ چندپهلویی در سطح تاویل و معنا قرار می‌گیرد؛ و فردنهادی به سازوکارهای نهادی تداوم کنش معماری مربوط می‌شود. با وجود این تفاوت‌ها، وجه اشتراک ویژگی‌های پنج‌گانه را می‌توان در نسبت آن‌ها با منطق سماجت، یعنی حفظ امکان تداوم کنش معماری، یافت. از این منظر، شدت، ابژگی و مقیاس‌پریشی، با تقویت حضور معماری در میدان؛ چندپهلویی، با باز گذاشتن امکان تفسیر و بازخوانی در آینده؛ و فردنهادی، با بر عهده گرفتن بخشی از کارکردهای نهادهای پشتیبان، هر یک به شیوه‌ای متفاوت امکان تداوم کنش معماری را فراهم می‌کنند. ازاین‌رو، تغابنی در پایان مقاله، این ویژگی‌ها را از سطح توصیف فراتر می‌برد و به‌عنوان راهبردهایی برای تداوم کنش معماری در ایران مطرح می‌کند. بااین‌حال، با توجه به ابهاماتی که در تعریف و مرزبندی این پنج ویژگی‌ وجود دارد، نمی‌توان با اطمینان آن‌ها را راهبردهایی قابل‌ تجویز دانست.

مسئله مهم دیگر در تبیین منطق سماجت، نسبت میان تداوم کنش و حفظ عاملیت معماری است. معماری می‌تواند به حیات حرفه‌ای خود ادامه دهد و در میدان دیده شود، بی‌آنکه توان اثرگذاری فرهنگی و انتقادی داشته باشد. ازاین‌رو، تداوم کنش صرفا به معنای حفظ امکان حضور معماری در میدان نیست، بلکه حفظ این امکان حضور برای اثرگذاری در میدان و در نتیجه، حفظ عاملیت معماری است. در واقع، تداوم کنش و حفظ عاملیت معماری را می‌توان ملازم یکدیگر دانست. عاملیت معماری از یک سو در خود معماری و ویژگی‌های آن تحقق می‌یابد و از سوی دیگر به میانجی‌هایی وابسته است که در حفظ آن نقش دارند؛ نهاد امکان تولید و انباشت اعتبار و حافظه و شکل‌گیری گفتمان را فراهم می‌کند و روایت، تجربه معماری را قابل مشاهده، قابل انتقال و قابل بازخوانی می‌سازد. با آنکه تغابنی معماری سماجت را کنشی فرهنگی و طبعا واجد عاملیت می‌داند و در صورت‌بندی ویژگی‌های آن نیز تلاش کرده به هر دو سوی مسئله حفظ عاملیت توجه کند، اما نام‌گذاری «سماجت» بیشتر تداعی‌کننده حفظ امکان حضور در میدان است تا عاملیت و اثرگذاری فرهنگی. صرف‌نظر از دلالت این نام‌گذاری، سنجش توان منطق سماجت برای تداوم کنش معماری در ایران نیازمند بررسی جداگانه‌ای است؛ اینکه این منطق با ویژگی‌های پنج‌گانه و مصادیقی که تغابنی برای آن معرفی می‌کند، توانسته عاملیت معماری را در ایران حفظ کند یا صرفا حضور آن را در میدان تداوم بخشیده است.

از سماجت تا بیانگری
تغابنی «معماری سماجت» را در پاسخ به شرایط معماری معاصر ایران صورت‌بندی می‌کند؛ شرایطی که در آن امکان تداوم کنش معماری تضمین‌شده نیست و معماری برای ماندن در میدان ناگزیر از یافتن راه‌هایی برای ادامه دادن است. او معماری سماجت را بیشتر از آنکه وابسته به فرم یا سبک بداند، وابسته به «توان روایت‌گری» می‌داند: «وضعیتی که در آن، معماری تنها تا جایی وجود دارد که بتواند خود را دوباره و دوباره بازگو کند.» بنابراین، در صورت‌بندی او، روایت‌ به‌عنوان راهی برای حفظ امکان حضور در میدان مطرح می‌شود. بااین‌حال، «روایت» در معنای دقیق خود بیشتر بر بازگویی معنا و موضع دلالت می‌کند و از این نظر، برای توضیح چگونگی تداوم کنش معماری دامنه محدودی دارد، چرا که حفظ امکان حضور تنها به بازگویی معنا و موضع معماری وابسته نیست، بلکه به توان خود معماری برای ابراز معنا و موضع نیز مربوط می‌شود. ازاین‌رو، به مفهومی گسترده‌تر از روایت نیاز است که این وجه از تداوم کنش را هم دربرگیرد. اینجاست که «بیان»، به دلیل دلالت بر ابراز معنا و موضع، می‌تواند واژه مناسب‌تری برای صورت‌بندی دقیق‌تر مسئله تداوم کنش معماری باشد.

با گسترش مفهوم روایت به بیان، می‌توان امکان تداوم کنش معماری را نه فقط در توان روایتگری معماری، بلکه در توان آن برای «بیانگری» جست‌وجو کرد. بیانگری مفهومی است که توان معماری برای آشکار کردن، قابل‌ تشخیص‌ کردن و قابل‌ انتقال‌ کردن معنا و موضع خود را دربرمی‌گیرد. از این منظر، بیانگری سازوکاری برای تداوم کنش معماری محسوب می‌شود که می‌تواند امکان دیده‌ شدن و شناخته‌ شدن معماری در میدان را تقویت کند و زمینه نقش‌آفرینی و اثرگذاری، یا به‌عبارتی عاملیت آن را فراهم آورد. به این ترتیب، اگر در نام‌گذاری و صورت‌بندی سماجت، تاکید اصلی بر ادامه‌ دادن و حفظ امکان حضور معماری در میدان است، در «بیانگری»، نقطه تاکید به چگونگی این ادامه‌ دادن منتقل می‌شود: اینکه معماری چگونه می‌تواند حضور خود را به نقش‌آفرینی و اثرگذاری در میدان پیوند دهد. این جابه‌جایی در نقطه تاکید، نسبت میان تداوم حضور و عاملیت معماری را آشکارتر می‌کند. ازاین‌رو، می‌توان گفت وجه تمایز بیانگری نه در طرح مسئله‌ای متفاوت، بلکه در این است که همان مسئله را با عنوانی دقیق‌تر و با تفکیک مفهومی روشن‌تر صورت‌بندی می‌کند.

بیانگری ممکن است در وهله نخست، ذهن را به «بیانگرایی» و به‌ویژه اکسپرسیونیسم سوق دهد؛ بااین‌حال، منظور از بیانگری در این بحث متفاوت است. در بیانگرایی، بیان عمدتا از طریق ویژگی‌های فرمال معماری و برای ابراز احساس، ایده یا کیفیتی درونی دنبال می‌شود، درحالی‌که بیانگری محدود به ویژگی‌های فرمال نیست و می‌تواند ظرفیت‌های دیگری از معماری را نیز دربرگیرد.

بیانگری در یک زمینه فرهنگی و حرفه‌ای تثبیت‌شده که از سازوکارهای نهادی ثبت، نقد و انتقال تجربه معماری برخوردار است، می‌تواند یکی از انتخاب‌های ممکن باشد، اما در شرایطی مانند ایران که این سازوکارها ضعیف یا ناپایدارند، بیانگری دیگر صرفا یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی برای تداوم حضور در میدان است. بخشی از این ضرورت نیز به محدودبودن فرصت‌های تولید معماری در ایران و پراکندگی و ناپایداری آن‌ها برمی‌گردد. در چنین شرایطی، حضور فیزیکی معماری به‌تنهایی کافی نیست و معماری باید بتواند خود را معرفی و جایگاهش را در میدان تثبیت کند؛ امری که می‌تواند زمینه‌ساز فرصت‌های بعدی و تداوم حضور معماری باشد.

برای آنکه «بیانگری» بتواند به‌عنوان مفهومی منسجم صورت‌بندی شود و به ناهمگونی موجود در ویژگی‌های معماری «سماجت» ــ که اساسا برخی از آن‌ها را نمی‌توان ویژگی‌های معماری در نظر گرفت ــ دچار نشود، می‌توان ظرفیت‌های بیانگری معماری را در دو سطح متمایز بررسی کرد: سطح نخست، در خود معماری، در قالب «ویژگی‌های بیانگری»؛ و سطح دوم، در پیرامون معماری، از طریق «میانجی‌های بیانگری». 

بیانگری در سطح نخست، در خود معماری و در امکاناتی شکل می‌گیرد که معماری برای بیان در اختیار دارد و می‌تواند از طریق آن‌ها معنا و موضع خود را آشکار کند و در معرض ادراک و بازخوانی قرار دهد. ویژگی‌هایی مانند فرم، ماده، مقیاس، سازمان فضایی و نحوه مواجهه با زمینه، در این سطح قرار می‌گیرند. در میان ویژگی‌هایی که تغابنی برای معماری سماجت برمی‌شمارد، «شدت»، «ابژگی» و «مقیاس‌پریشی» را می‌توان با وجود نقدی که به مرزبندی معنایی آن‌ها وارد است، در سطح نخست بیانگری قرار داد، هرچند او آن‌ها را با منطق متفاوتی صورت‌بندی می‌کند. البته این سطح به همین ویژگی‌ها محدود نمی‌شود و در مطالعات آتی می‌توان ویژگی‌های دیگری را نیز به‌عنوان ویژگی‌های بیانگری شناسایی کرد.

بیانگری در سطح دوم، از طریق میانجی‌های پیرامون معماری شکل می‌گیرد که امکان می‌دهند معماری فراتر از حضور فیزیکی خود دیده، فهمیده و بازخوانی شود. تصویر منتشرشده از یک معماری، متنی که درباره آن نوشته می‌شود، نقدی که آن را تفسیر می‌کند، روایتی که پیرامون آن شکل می‌گیرد و نهادی که آن را ثبت و اعتباربخشی می‌کند، همگی می‌توانند بر نحوه ادراک و فهم معماری و جایگاه آن در میدان اثر بگذارند. در واقع، این میانجی‌ها صرفا بازنمایی‌کننده معماری‌ای از پیش موجود نیستند؛ بلکه در شکل‌دادن به تصویر و روایت پیرامون آن نیز نقش دارند؛ معماری بدون این میانجی‌ها می‌تواند وجود داشته باشد، اما جایگاه آن در میدان لزوما از خود معماری به دست نمی‌آید. آنچه تغابنی در صورت‌بندی معماری سماجت با ویژگی «فردنهادی» توضیح می‌دهد، به شرایطی مربوط است که این میانجی‌های پیرامونی ضعیف یا ناپایدارند و بخشی از کارکردهای نهادی آن‌ها به شبکه‌ای از کنش‌های فردی منتقل می‌شود.

بیانگری ممکن است در نگاه نخست با جلب توجه و ایجاد تمایز یکی گرفته شود، به‌ویژه در شرایطی که تصویر و رسانه به عوامل موثری بر حضور معماری در میدان تبدیل شده‌اند. اما باید توجه داشت که بیانگری را نمی‌توان به بلند حرف زدن یا بیشتر دیده‌‌شدن تقلیل داد. آنچه در بیانگری اهمیت دارد، توان معماری برای آشکار کردن معنا و موضع خود و فراهم کردن امکان فهم و انتقال آن است. از این منظر، اثری می‌تواند آرام، کم‌ادعا و حتی ظاهرا خاموش باشد، اما از طریق ظرفیت‌های درونی معماری و میانجی‌های پیرامون آن، بتواند موضعی مشخص و قابل بازخوانی را بیان کند، همان‌طور که اثری پرهیاهو ممکن است صرفا جلب توجه کند، بی‌آنکه چیزی برای بیان داشته باشد. به این ترتیب، بیانگری از بیان صرفا فرمال فراتر می‌رود و به نحوه حضور و اثرگذاری معماری در میدان مربوط می‌شود.

اگر معنای بیانگری به‌درستی درک نشود و با بیشتر دیده‌‌شدن یکی گرفته شود، ممکن است میزان دیده‌شدن معماری، که با گسترش رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی به‌طور چشمگیری افزایش یافته است، به معیاری برای سنجش ارزش معماری تبدیل شود و جای معنا، تجربه و اثرگذاری واقعی را بگیرد. در چنین شرایطی، ظرفیت‌های بیانی معماری به‌تدریج تحت تاثیر سازوکارهای فرمالی قرار می‌گیرند که بیش از معنا و موضع، بر قابلیت دیده‌شدن تاکید دارند. میانجی‌های پیرامونی نیز به‌جای آنکه به آشکار شدن معنا و موضع معماری کمک کنند، ممکن است به ابزاری برای ساختن تصویری مطلوب از آن تبدیل شوند. در نتیجه، تصویری که از معماری ساخته و منتشر می‌شود، ممکن است از خود معماری پیشی بگیرد و تشخیص کیفیت و اثرگذاری واقعی معماری را دشوار کند. همین مسئله را می‌توان در مورد جوایز معماری نیز دید. جوایز در حالت مطلوب می‌توانند به‌عنوان یکی از میانجی‌های مهم بیانگری، سازوکاری برای ارزیابی، اعتباربخشی و ثبت معماری در حافظه حرفه‌ای باشند، اما هنگامی که بدون معیارهای مشخص و نظام معتبر داوری تکثیر می‌شوند، ممکن است از کارکرد واقعی خود فاصله بگیرند و به‌جای کمک به ارزیابی و تشخیص کیفیت معماری، به ابزاری برای دیده‌شدن صرف تبدیل شوند و اعتبار کاذب تولید کنند.

* * *

صورت‌بندی مفهوم «بیانگری» در ادامه صورت‌بندی مفهوم «سماجت» توسط علیرضا تغابنی، تلاشی برای فهم عاملیت معمار ایرانی در چارچوبی دیگر است، با این امید که به گفت‌وگویی گسترده‌تر درباره عاملیت معماری در ایران راه ببرد. این صورت‌بندی‌ها، با وجود تفاوت در نقطه تاکید، پرسش‌هایی را پیش می‌کشند که می‌توان گفت‌وگو درباره آن‌ها را ادامه داد: آیا می‌توان بقا و ماندن در میدان را مسئله اصلی معمار ایرانی دانست؟ آیا بیانگری، با وجود آسیب‌های احتمالی، می‌تواند سازوکار اصلی معمار ایرانی برای بقا و ماندن در میدان باشد؟ اگر بپذیریم که معمار ایرانی در شرایط امروز ایران ناگزیر از بیانگری است، آیا این بیانگری صرفا راهی برای بقا و ماندن در میدان است، یا می‌تواند امکان حفظ عاملیت او را نیز فراهم کند؟

 

Leave A Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *